وسوسه
کاش شبی سـر بـــرود حـــوصلـه حوصلـه ها
تا کـه بگـویــم بـه تـو از غـربت این چلچـله ها
ای کـه خیــال تـو شـده روشنی خــاطـر مـن
گوشه چشمـی بنمـا آه... از این فــاصلـه هـا
رفتی و من بی تو شدم رهگذر کـوچـه غـم
ساده بگویم گل مـن دل ز تـــو دارد گلـه هـا
چشم به ره دوختـه و مـانده دل سـاده مــن
در هـــوس دیـــدن تـــو منتظـر قـــافلــه هـا
ای غـم روحـانـی مـن حسـن خــداداده تــو
بسته به پای دل ما سلسله در سلسله ها
باز همان وسوسه گل کرده در اندیشه من
باز همـان فـاصلـه هـا پـای مـن و آبلـه هـا!
|+|
نظرات (8 )
نوشته شده توسط حسن آموزگار در 8 تير 1388 ساعت 17:53











